+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:11  توسط ناشناس
|
مگو كه از سر كوي تو بي وفا بروم
اميد من توئي اي سنگدل كجا بروم
--------------
چو آشناي خودم ساختي به عشوه و ناز
چگونه از درت اي عشوه آشنا بروم
-------------------
خداشناس به كوي تو آمدم و امروز
بگو كجا من بيگانه با خدا بروم
-------------------
چو جان من ز تو جسم تو از منست اي دوست
كجا روم ز كنار تو و چرا بروم
------------------
شدم اسير و مرا انتظار وصل نبود
كنون كه مست وصالم بگو كجا بروم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:10  توسط ناشناس
|
عبور ياد تو از خاطرم تماشايي است
شكوه نام تو در دفترم تماشايي است
بگو چگونه نگريم بي تو بودن ها
كه اشك در چشم ترم تماشايي است
مرا دوباره بسوزان در آتش نگهت
كه در نگاه تو خاكسترم تماشايي است
بپاي عشق تو آخر به خاك ميافتم
خوشم ازينكه دم آخرم تماشايي است
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:8  توسط ناشناس
|
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:48  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:48  توسط ناشناس
|
من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
دلم دل نیست دریا نیست مرداب است
که موجی هم سراغش را نمیگیرد
که نوری هم به رخسارش نمیتابد
نه شوق زیستن دارد
نه می میرد
من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
تو ای دریا مرا در خویش پنهان کن
به موجی آه مرا امروز مهمان کن
دلم دل نیست دریا نیست مرداب است
مرا چون موج دریایی خروشان کن
من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
تو ای همسایه در من زندگی سازی
برایم مثل آوازی
یکی در گوش من انگار میگوید
گلی امروز در مرداب می روید ...
من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط ناشناس
|
بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شب گونت وجودم مو به مو خسته
چو ني زار زمستاني يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه گرمي ز ناي اين گلو خسته
اگرچه جان به لب دارم و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدنت رويت ني ام از آرزو خسته
در اين شهر فراموشي يكي هم ناله مي خواهم
نشد همناله اي پيدا و من از گفتگو خسته
الا ساقي، الا ساقي برفروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن مكن دست و سبو خسته
ني ام كمتر ز مجنون بيابانگرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوم از جستجو خسته
ز بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شب گونت وجوم مو به مو خسته
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:2  توسط ناشناس
|
كجابرم خدايا به كي بگم غمم را كه غم زبونمو سوزونده
چرا به لب بيارم كه آتش درونم تا استخونمو سوزونده
اين منم كه قمارو باخته رو نسيم آشيونه ساخته
اي دل پرآرزو با تو كنم گفتگو سنگ صبورم تويي تو
مانده به درياي غم در دل شبهاي غم چشمه نورم تويي تو
كجابرم خدايا به كي بگم غمم را كه غم زبونمو سوزونده
چرا به لب بيارم كه آتش درونم تا استخونمو سوزونده
اين منم كه قمارو باخته رو نسيم آشيونه ساخته
مستم و ديوونه ام بي تو شده غم دگر همدم شبهاي من آه
بر در ميخونه ها حلقه شده تا سحر دست تمناي من آه
كجابرم خدايا به كي بگم غمم را كه غم زبونمو سوزونده
چرا به لب بيارم كه آتش درونم تا استخونمو سوزونده
اين منم كه قمارو باخته رو نسيم آشيونه ساخته
اين منم كه قمارو باخته رو نسيم آشيونه ساخته
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط ناشناس
|
هر چه گشتیم در این شهر
هر چه گشتیم در این شهر
نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی
خونه گرم عشق ما بی تو چه بی فروغه
گریه من حقیقی و خنده من دروغه
روزایی که نیومدی وای که چه حالی داشتم
مثل گذشته های دور کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم...
وای . بیا تا همیشه خودم رو واسه تو یه همراه بدونم
نذار با دل ساده . بی تو . تو فصل جدایی بمونم
نذار با دل ساده . بی تو . تو فصل جدایی بمونم
چه التماسی واسه تو . تو این صدامه
اگه بیای صد آرزو . تو لحظه هامه
چه التماسی واسه تو . تو این صدامه
اگه بیای صد آرزو . تو لحظه هامه
خونه گرم عشق ما بی تو چه بی فروغه
گریه من حقیقی و خنده من دروغه
روزایی که نیومدی . وای که چه حالی داشتم
مثل گذشته های دور کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم
کاشکی دوستت نداشتم...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط ناشناس
|
رفتی ولی اینو بدون
هرجا باشی دوست دارم
هنوز برای دید نت
به رویا هام پا می ذارم
دل منو شکستی
وقتی تنهام گذاشتی
کاش میدونستم که تو
هیچ وقت دوسم نداشتی
دل منو شکستی
اما یادت بمونه
که هیچ کسی مثل من
قدر تو نیست بدونه
چقدر دلم میسوزه
عمری دروغ شنیدم
با این همه صداقت
آخر به هیچ رسیدم
منو بگو دلم رو
پاک به تو باخته بودم
نفهمیدم روی آب
خونمو ساخته بودم
-----------------------
وقتی تو رفتی
با ل وپرم رفت
عمرم گذشت و
آب از سرم رفت
وقتی تو رفتی
قلبم تو سینه
آتش گرفت و
خاکسترم رفت
تنها تو بودی
مرهمهای دردم
بی تو چی هستم
خاموش وسردم
وقتی تورفتی
این دل عاشق
با من چه ها کرد
با چشم گریون
در کوچه ی عشق
تورو صدا زد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:43  توسط ناشناس
|
وقتی دلم به درد می آيد و کسی نيست به حرفهایم گوش کند؛وقتی تمام غم های عالم در دلم
نشسته است؛وقتی احساس می کنم درد مندترين انسان عالمم. وقتی تمام عزيزانم با من غريبه
می شوند و کسی حرمت اشکهای نيمه شبم را حفظ نمی کند . وقتی تمام عالم را قفس می بينم؛
بی اختياراز کنار آنهايی که دوستشان دارم بی تفاوت می گذرم در لحظات سکوت و تکيده شب
در تنگنای بغض فرو خورده در کور سو يک روزنه ی اميد و در انتهای فاصله ها تکرار لحظه
های گذشته ام را ارزو دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:21  توسط ناشناس
|
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گدان
به نهالی که تو در باغچه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست می دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:0  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:50  توسط ناشناس
|
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
مگر آن روز که در خاک شود پيکر من...
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
چون که گورم بشکافند عيان می بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز...
يادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:21  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:2  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:32  توسط ناشناس
|
عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
* * *
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
* * *
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
* * *
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق ،
آمدنی بود نه آموختنی .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:14  توسط ناشناس
|
اگرعاشق شدي بايدبسازي ×× هزاران رنج داردعشق بازي
تو بايد باستمهايش بسازي ×× مبادادرمصاف غم ببازي
اگر عاشق شدي ترک جفاکن ×× وفاداري توباعاشق دلان کن
اگرقلبت هزاران بار بشکست×× اگربرتوغبارغصه بنشست
اگراززندگاني تنگت آمد ×× اگرازخَلق دنيا ننگت آمد
مبادالحظه اي نوميدگردي ×× مبادا ازخدا يت دورگردي
توبرخيزآتش عشقت فزون کن ×× هرآن جزمهريارازدل بُرون کن
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:1  توسط ناشناس
|
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردي همچون مرواريد
ميدود در جام چشمانش،
ميچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پيداست!
گاه يک لبخند
ميدمد در اسمان گونه هايش گرم،
مي شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تيره اندوه
بر جبينش ميگشد دامن
سر فرو مي اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
زندگی زيباست:
ساده و مغموم،
چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل
مانده از ديدار جفت گمشده محروم
ديده اش از انتظاري جاودان لبريز
در بهاري سرد
مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب
در سکون حيرتي خاموش
بر عقيق بوته اعجاب
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگي زيباست
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 13:11  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 13:0  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:6  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:35  توسط ناشناس
|
اين روزا سنگين سرت
طول و درازه سفرت
هواي ما رو نداري
شلوغ شده دورو برت
برات شدم مثل همه
يه سايه ي مجسمه
از جون دنيا چي ميخواي
كجاي دنيا مبهمه
هر چي ميگم مال مني
ساز مخالف ميزني
حلقه ي بي نگين شدي
با اونا همنشين شدي
ما رو ديگه ميخواي چيكار
تو خوبا بهترين شدي
آرزو خواب نمیکنی
شهرو خراب نميكني
ديگه واسه خاطر من
کسی رو خواب نميكني
هر چی میگم مال منی
ساز مخالف میزنی
عشق و گرفته تفرقه
سفر میری بی بدرقه
تكليف روياهام چي شد
دست تو بود بي دغدغه
عاشقي اما نداره
جنون كه حاشا نداره
از همشون عاشق ترم
اين ديگه دعوا نداره
ساده نميشه تو رو داشت
بايد پيشت ستاره كاشت
ماه و بايد از آسمون
رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نميكنم
عاشق ترينشون منم
ساز مخالفو بزن
من ولي دم نمي زنم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:28  توسط ناشناس
|
چه زود از ياد بردی
چه زود از خاطرت رفت
که من به يادت زنده بودم
که عشق را برایت معنا دادم
چه زود فراموش کردی
دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم
وای بر تو
که چه زود از یاد بردی
قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم
و وای بر من
که چه زود فراموش شدم
نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو آرام بودم
نميدانم يادت هست
تمام راهم را براي تو آواز مي كردم
ميدانم ديگر هيچ يادت نيست
من همان تنهاي آواره اي خواهم شد
كه تو مرا يافته بودي
برگرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:25  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:17  توسط ناشناس
|
نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد
آخر گلويم از صداي هاي پايت جان سپرد
آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود
به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد
آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت
كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد
آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني
كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد
آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است
بخوان شعرم كاین شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد)
بر گرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:10  توسط ناشناس
|
اگر روزي به تو گفتم دلم تنگ است
بدان كه دل به من اصرار كرد كه ديگر طاقت دوري ندارم
اگر روزي به تو گفتم كه من مردم از عشق تو
بدان كه مرگ به من گفته كه غير از من نيست راهي براي تو
نيستي كنارم كه ببيني چگونه فرياد مي كشم
که آيا اين بود سزاي عاشقي چون من ؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:7  توسط ناشناس
|
مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار
يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار
گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار
بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشين در بر غير و مبر از ياد مرا
غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار
چون دم صبح بروز سيهم خنده مزن
در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار
جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم
پس تو تنها دگر اي سرو روانم مگذار
حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود
برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار
دامن از دست من دلشده ايدوست مکش
درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:4  توسط ناشناس
|
گفت معشوقي به عاشق كاي فتي
تو به غربت ديده اي بس شهرها
پس كدامين شهر از آنها خوشتر است
گفت آن شهري كه در وي دلبر است
هركجا باشد شه ما را بساط
هست صحرا گر بود سم الخياط
هركجا كه يوسفي باشد چو ماه
جنت است ار چه كه باشد قعر چاه

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:49  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:23  توسط ناشناس
|